آیاسار

طبقه بندی موضوعی

آخرین مطالب

محبوب ترین مطالب

مطالب پربحث‌تر

نویسندگان

صدای غیر طبیعی گوسفندان از آغل بلند شد. حتما ترسی به جان‌شان افتاده است.

«شاید حیوونی بهشون حمله کرده».

ریفال تا این جمله را گفت، به خودم آمدم و خوابی که تمام تلاشش را به کار بسته بود تا مرا به رختش برگرداند، مثل فنر پرید. من هم از جا پریدم.

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۰۳ ، ۰۱:۰۳
alef sin

«همه‌شان را لت و پار کردیم. بزن قدشششش».

خوکچه در حالی‌ که دهانش گوش تا گوش باز بود و لبخند غرورآمیز مسخره و اعصاب خورد کنی بر لبش نشسته بود، سینه سپر، اسلحه روی شانه این جمله را گفت و دست راستش را مشت کرده بالا آورد.

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۰۳ ، ۰۱:۰۱
alef sin

هیچ‌ چیزی به ذهنم خطور نمی‌کند. انگار که قفل کرده باشم. دریغ از یک فکر ساده. هیچِ هیچ. این حس و حال قبل‌تر‌ها گاه گاهی به من دست می‌داد، اما این روزها مدام تکرار می‌شود. کافی است چند لحظه‌ای خودم را مشغول هیچ کاری نکنم. در واقع هیچ کاری نباشد که انجام بدهم. مثل لحظه‌هایی که در اداره همه‌ی کارهایی که باید تمام کنم را به سر انجام رساندم و مراجعه کننده‌ای ندارم و صدای تلفن به تماسی بلند نشود. در این لحظه، شاید اگر کس دیگری جای من باشد، ابتکار عمل به خرج می‌دهد و اتفاقات آینده‌ی دور و نزدیک را پیش‌بینی کرده، و چاره اندیشی می‌کند و تمهیدات لازم را فراهم. اگر هم چشمه‌ی ابتکارش به واسطه‌ی عدم شناخت درست از شرایط محیط و ظرفیت‌های درونی‌اش خشک شده باشد، برای خود کاری دست و پا می‌کند؛ فیلمی می‌بیند، صفحات اجتماعی را بالا پایین می‌کند، به اتاق همکارِ بیکارِ دیگری رفته، با او به گپ و گفت می‌نشیند. هر کارِ ممکنِ دیگری متصور است، اما من در این لحظه توانایی انجامِ درستِ این کارِ ممکنِ متصوَر را هم ندارم.

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ بهمن ۰۳ ، ۲۱:۳۰
alef sin

جمله ی «من از تک تک شما یاد می گیرم» نقل و نبات صحبت های آقا اسماعیل است. به خصوص وقتی که کاری را اشتباه انجام می دهد و یکی از جمع، کار درست را به او یادآوری می کند؛ «من از تک تک شما یاد می گیرم». در وهله ی اول و بدون هیچ سابقه ی آشنایی، این جمله از مردی با سر و ریش سفید، آدمی را به تواضع و فروتنی گوینده رهنمون می سازد، اما تکرار مداوم آن طی آن چند روز و چند ماه، پیش و بیش از فروتنی، نشان سادگی، و بعد از مدتی طولانی دلیلِ بلاهت و جهالت است!!!

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۰۰ ، ۲۳:۳۶
alef sin

آقا اسماعیل بعد از عمری کار فنی و درست کردن آبگرمکن ها و بخاری ها و کولر آبی های خانه های مردم، به این نتیجه رسیده بود که شأن و جایگاه اجتماعی درخوری ندارد، به خصوص حالا که چند سالی می شد به لطف دانشگاه آزاد و شهریه و البته کمی تلاش، مدرک کارشناسی را به دست آورده بود. با درآمدی که از کار های فنی داشت، خانه و ماشین خریده بود و صبح به صبح بچه هایش بدون نان گرم، روزشان را شروع نمی کردند و صبحانه نمی خوردند. با تمام اینها اما شأن و جایگاه اجتماعیِ درخور را احساس نمی کرد و به دنبال کار اداری بود.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۰۰ ، ۱۱:۴۳
alef sin

« مرد دم در کلبه ایستاد و به دو سوار که از تپه ی رو به رو پایین می آمدند، خیره شد. چند دقیقه قبل، از پشت میز ناهار خوری سایه ی آنها را که از دور دید، خود را به در رساند. انتظار آمدن شان را داشت، اما نه به این زودی».

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۰۰ ، ۰۱:۲۰
alef sin

- چندتا دوست صمیمی داری؟
یک سوال ساده، یک جمله مثل باقی جملات که از چند کلمه و یک علامت سوال تشکیل شده است. اما دوست کیست و صمیمیت چیست؟
هر وقت با این سوال مواجه می شوم احساس می کنم سیستم عصبی ام به هم می ریزد. تک تک سلول های مغزم به جنبش در می آیند، بی ربط و با ربط به این موضوع که باید جوابی به این سوال داد. ذهنم درگیر می شود و دو کمله ی دوست و صمیمی مثل روغن مایعی، روان در ذهنم جریان پیدا می کنند و آنجا را زیر و رو می کنند.

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ مهر ۰۰ ، ۰۲:۵۳
alef sin
مثل هر سال یادم می رود که امروز چه روزی است، و دقیقا عین هر سال، حاج خانم یادم می اندازد که باید شکلات بگیرم.
یادم نمی آید اولین باری که به او حاج خانم گفتم کی بود، همیشه هر وقت می خواستم صدایش کنم، می گفتم: حاج خانم و «جانم»ی می شنیدم. وقتی اولین باری که به این اسم صدایش کردم، همان اولین باری که یادم نمی آید، نه اخم کرد، نه گره به پیشانی انداخت، نه رو ترش کرد و نه لب به اعتراض جنباند، فقط گفت: جانم. به همین خاطر است که هیچ وقت یادم نمی آید اولین بار کی او را حاج خانم صدا کردم.
۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۰۰ ، ۰۳:۲۶
alef sin

هر وقت که وارد نانوایی بربری محله مان می شوم، اولین چیزی که به چشمم می خورد جمله ای است که روی دیواره ی تنور با ماژیک آبی نوشته شده است؛
«آنکه هوس سوختن ما می کرد، کاش می آمد و از دور تماشا می کرد».

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۲۲ تیر ۰۰ ، ۱۳:۵۹
alef sin

فامیلش را می گذارم یاسی؛ آقای یاسی. چقدر فامیل ضایعی می شد اگر این فامیل را داشت. فکرش را بکن، تو مدرسه به جای یاسی، صورتی و آبی نفتی و سبز زیتونی صدایت کنند. یا وقتی که بزرگ شوی پشت سرت اینطوری از تو یاد کنند. راستش فامیلی که برایش انتخاب کردم با اسمش بی ارتباط نیست.
آقای یاسی، گذشتن از این فامیل بدون نشستن لبخندی روی لب ها سخت است.

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۹ خرداد ۰۰ ، ۰۳:۲۷
alef sin